بهار آغاز عشقی بی تکرار

دل نوشته های بهار و مامانش

به وبلاگ بهار خوش اومدید

 
اگر وجود خدا باورت بشه،خدا واسه باورت یک نقطه میزاره یاورت میشه

 

 مهمونای گل با نظرهای قشنگتون ما رو شاد کنید

بهارمان بهاریست

روزگار چند وقتیست که من و بهار رو از دنیای مجازی دور کرده، علت اصلی آن پروژه وحشتناک پوشک گرفتن بهار بود. ترجیح دادم از این دنیا دور باشم و به خودم رو غرق در دنیای واقعی کنم. دنیایی که پر شده بود از دغدغه های بهار. اینقدر این پروژه طولانی و فرسایشی شد که بعد از عید تر جیح دادم دیگه بهار رو کلاس مهد قرآن و ژیمناستیک نفرستم و در گیر قطع وابستگی کامل البته در روز بودیم. اما خصوصیت اخلاقی لجبازانه بهار مانع از موفقیت می شد، طوریکه می خواستم پیش مشاور برم تا اینکه کتاب مامان بیا جیش دارم رو خریدم و در کمال ناباوری من رو شگفت زده کرد. الان خیلی خیلی خوشحالم و به نوعی دارم بال در می یارم. هر چند گاهی اوقات دوباره بر می گرده به روال قبل ولی با خوندن...
30 ارديبهشت 1394

تولد 3 سالگی

      تولد امسال بهار، از تصمیم تا اجرا با فراز و نشیب های زیادی مواجه شد. دلیلش هم تنهایی و نداشتن هیچ کمکی برای برگزاری بود. البته همسرم برای کمک اعلام آمادگی کرده بود ولی بازم به کمک تمام وقت یک نفر دیگه نیاز داشتم. برای همین با توجه به شرایط، هی نظرم در مورد چگونگی برگزاریش عوض میشد.           اولش تصمیم گرفتم که توی مهد قرآن بهار یک جشن کوچولو با حضور همکلاسی هاش بگیرم و یک جشن کوچیک هم توی خونه برای دوستان و اقوام بگیرم. بعدش به این نتیجه رسیدم که چرا دوباره کاری کنم. قرار شد که یک جشن توی خونه بگیرم که هم دوستان و اقوام باشن و هم همکلاسیهای مهدقرآن بهار. بعد ا...
27 بهمن 1393

باغ وحش

      از حدود دو سالگی بهار، براش یک مجموعه از عروسک های پلاستیکی حیوانات خریده بودم که خیلی بهشون علاقه داشت. این مجموعه شامل فیل، شیر، ببر، پلنگ، خرس، کرگدن، گورخر، زرافه و ... بود و برای خود من خیلی جذاب بودن چه برسه به بهار. همیشه اونا رو میاره و جلوی خودش مرتب می چینه روی زمین و کلی ذوق می کنه. یا اینکه از من میخواد که براش اونا رو بچینم.       تا اینکه چند ماه پیش احساس کردم اونقدر بزرگ شده که بتونم ببرمش تا زنده همین حیوونا رو ببینه و لذت ببره. البته اینو بگم که ما همیشه مخالف نگهداری حیوونا توی قفس هستیم و اعتقاد قلبی ما اینه که بهتره همه حیوانات توی محل زندگی اصلی و با آزادی زن...
2 بهمن 1393

سه سالگی و استقلال طلبی

      به هرحال سه سالگیه و شرایط خاص خودش. بچه ها معمولاً تو سه سالگی تغییرات بزرگی توی روحیات و رفتارشون دیده میشه. یکی از این تغییرات، به وجود اومدن حس استقلال طلبی و مالکیت نسبت به چیزای اطرافه. بهار هم از این قاعده مستثنا نیست. البته این تغییرات توی بهار خیلی زودتر از 3 سالگی اتفاق افتاد ولی الان دیگه تو اوج خودشه.       مثلاً هر چیزی رو میبینه میگه این مال منه. هر چیزی! یا همه کارا رو می خواد خودش انجام بده. میگه "من باید سفره رو بندازم."، "من بشقابها رو ببرم." و ...  از همه جالبتر اینکه دیشب باباش فیش آنتن تلویزیون رو باز کرده بود و داشت درستش می کرد که به...
10 دی 1393

سه ساله من تولدت مبارک

        چند وقتی هست که وبلاگ دخترم آپدیت نشده اما حالا که دخترم سه ساله شده، تصمیم گرفتم سه سال مادری ام را ورق بزنم، آنچنان سرگرم دخترم شده ام که دنیایم شده سرو کله زدن با بهار! مادری هایم این چند وقته خیلی سرش شلوغ شده، دو ماهی از پروسه پوشک گرفتن بهار میگذره اما هنوز موفقیت چندانی حاصل نشده. موندم باید چیکار کنم. به دلیل شیطنت زیادی که داره، حاضر نیست از بازی و بالاپایین پریدن هاش یک لحظه دست بکشه و بره دستشویی. برای همین هم بارها در طول روز خودشو خیس میکنه.        همه میگن خوبه که بچه شیطون باشه. میگن بهتر از اینه که همش یه گوشه بشینه. میگن شیطنتش به خاطر هوش زیادشه. نمیدونم چی بگم....
20 آذر 1393

بهار و سینما

      دیشب طلسم چند ساله رو شکوندیم و تونستیم بعد از 3 سال بریم سینما، البته این اولین تجربه بهار بود برای همین هم فیلم شهر موشهای 2 رو انتخاب کردیم که برای بهار جذاب باشه اما بازم همش دست و دلمون می لرزید نکنه نشینه، نکنه اذیت کنه و هزار تا اما و اگر دیگه!!!!!.... اما بهار اینقدر هیجان داشت که همش میگفت مامان بریم برنامه کودک نگاه کنیم و ...       نکته جالبش این بود که صندلی های سینما برای بچه سبک وزنی مثل بهار طراحی نشده و  بهار وقتی تکیه می داد، به دلیل اینکه بخش جلویی صندلی سبک می شد، صندلی تا می شد و ما هم مجبور بودیم وسایلمون رو صندلی بهار مثل وزنه قرار بدیم تا نیوفته  !!!!!! با این حا...
7 مهر 1393

عدالت بهاری

تو خونه ما معمولا با هزار ادا و ناز باید به بهار غذا بدیم. اما از موقعی که کتلت یا بقولی کباب رو دوست داره، سر سفره چیزی گیر ما نمیاد و ما با عدالت محض بهار مواجه میشیم. در حقیقت وقتی که بهار عاشق یک چیزی میشه دیگه نمیشه اون رو از عشقش جدا کرد!!!!! می خواهین عدالت واقعی بهاری رو ببینید؟ خوب خودتون تو عکس ببینید که ما چقدر بهره مندیم!      تازه این تقسیم بندی در حالت ایده آله، بار اول که فقط یه نصفه تو بشقاب من گذاشت، تو بشقاب باباش هیچی، مابقی توی بشقاب خودش!!!!!!!!!!!! هر از چند گاهی رحمی بدلش میومد و تیکه ای به من یا باباش میداد، فکر کن، اصلا یه وضعی   ...
23 شهريور 1393

ما فقیریم

تازگیها به این نتیجه رسیدم که ما چقدر فقیریم!!!! فقر ما تا جایی پیش رفته که نه تنها بچه های تک فرزندمون توی خونه همبازی ندارند و تنها هستند! خیلی از ماها یا فرزند نداریم یا اگه داریم یه دونه بیشتر نداریم، هر چند اون یه دونه دنیاییه برامون اما به هر حال فقر فرزند داریم! تازه فقر ما به همینجا ختم نمیشه، خیلی بیشتر از این حرفهاست، حاضریم به خاطر اینکه بچه مون یک لباس مارکدار بپوشه و یا تمام وسایل مورد نیازش فراهم باشه، سر کار اضافه کاری هم می مونیم و در حقیقت اون رو ساعتها تنها می زاریم برای پول بیشتر! این تازه اول فقر ماست وقتی بچه مون توی خونه حوصله اش سر رفته می بریمش پارک تا بازی کنه معمولا کم پیش میاد همبازی پیدا کنند. چون ...
16 شهريور 1393

مسجدم آرزوست

بهار تو خونه مشغول دیدن سی دی قرآنیه ، منم داشتم ظرف میشستم. بهار میاد میگه مامان زود ظرف ها رو بشور، با همدیگه وضو بگیریم چادر سر کنیم بریم مسجد نماز بخونیم !!!!!!!!!!!! باششههه!!!! منم دوییدم بهار رو غرق در بوسه کردم، الهی من فدات شم عزیزم شرمنده که خونمون از مسجد دوره بر عکس خونه قبلی که بسیار سهل الوصول بود. ایشاا... میریم پیش مامان بزرگ اینا می برمت مسجد یا اینکه بابایی برام ماشین بخره خودم میبرمت (خدا یا ماشین رو واسه مسجد رفتن خواستما!)، یا اینکه زودی خونه بخریم اونم خونه ای که نزدیک مسجد باشه (خونه رو هم واسه مسجد خواستما!!!). بهار هم خیلی ناز میگه بااششهه مامانی، اما دوباره زودی برمیگرده میگه مامان زود بشور ظرف ها رو زود...
5 شهريور 1393

محلول سخنانتم

بهار موقع قرآن خوندن بهونه می گیره و اذیت میکنه، منم براش لب تاب رو روشن میکنم به قول خودش میشینه پیلینگ نگاه میکنه، بعد واسه خودش دست میزنه میگه مامان دیدی دختر خوبی شدم حرف مامان گوش کردم منم ناراحت بهش میگم چه فاییده که نمی ذاری مامان قرآن بخونه! بهار هم خیلی جدی میگه: مامان برو عینک بزن که چشات درد نگیره بعد قرآن بخون، باشه!!!!... من هم اطاعت امر کردم و رفتم سریع عینکم رو به چشمم زدم   ...
3 شهريور 1393