بهار آغاز عشقی بی تکرار
دل نوشته های بهار و مامانش

 
اگر وجود خدا باورت بشه،خدا واسه باورت یک نقطه میزاره یاورت میشه

 

 مهمونای گل با نظرهای قشنگتون ما رو شاد کنید



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:34 | يکشنبه 23 فروردين 1394 توسط مامان بهار

روزگار چند وقتیست که من و بهار رو از دنیای مجازی دور کرده، علت اصلی آن پروژه وحشتناک پوشک گرفتن بهار بود. ترجیح دادم از این دنیا دور باشم و به خودم رو غرق در دنیای واقعی کنم. دنیایی که پر شده بود از دغدغه های بهار. اینقدر این پروژه طولانی و فرسایشی شد که بعد از عید تر جیح دادم دیگه بهار رو کلاس مهد قرآن و ژیمناستیک نفرستم و در گیر قطع وابستگی کامل البته در روز بودیم. اما خصوصیت اخلاقی لجبازانه بهار مانع از موفقیت می شد، طوریکه می خواستم پیش مشاور برم تا اینکه کتاب مامان بیا جیش دارم رو خریدم و در کمال ناباوری من رو شگفت زده کرد. الان خیلی خیلی خوشحالم و به نوعی دارم بال در می یارم. هر چند گاهی اوقات دوباره بر می گرده به روال قبل ولی با خوندن دوباره کتاب مجدد روبه راه میشه اوضاع البته تا حدودی زمان می بره چشمکچشمکچشمک!!! چه کنیم دیگه بهار ما متفاوت ترین بهار دنیاست.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:51 | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط مامان بهار

      تولد امسال بهار، از تصمیم تا اجرا با فراز و نشیب های زیادی مواجه شد. دلیلش هم تنهایی و نداشتن هیچ کمکی برای برگزاری بود. البته همسرم برای کمک اعلام آمادگی کرده بود ولی بازم به کمک تمام وقت یک نفر دیگه نیاز داشتم. برای همین با توجه به شرایط، هی نظرم در مورد چگونگی برگزاریش عوض میشد.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات

نوشته شده در تاريخ 15:47 | دوشنبه 27 بهمن 1393 توسط مامان بهار

      از حدود دو سالگی بهار، براش یک مجموعه از عروسک های پلاستیکی حیوانات خریده بودم که خیلی بهشون علاقه داشت. این مجموعه شامل فیل، شیر، ببر، پلنگ، خرس، کرگدن، گورخر، زرافه و ... بود و برای خود من خیلی جذاب بودن چه برسه به بهار. همیشه اونا رو میاره و جلوی خودش مرتب می چینه روی زمین و کلی ذوق می کنه. یا اینکه از من میخواد که براش اونا رو بچینم.

      تا اینکه چند ماه پیش احساس کردم اونقدر بزرگ شده که بتونم ببرمش تا زنده همین حیوونا رو ببینه و لذت ببره. البته اینو بگم که ما همیشه مخالف نگهداری حیوونا توی قفس هستیم و اعتقاد قلبی ما اینه که بهتره همه حیوانات توی محل زندگی اصلی و با آزادی زندگی کنن. اما به هر حال سعی کردم کمی دید آموزشی داشته باشم و سعی کنم این مساله باعث بشه یه چیزی به دانسته هاش اضافه کنه.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات

نوشته شده در تاريخ 12:03 | پنجشنبه 2 بهمن 1393 توسط بابای بهار

      به هرحال سه سالگیه و شرایط خاص خودش. بچه ها معمولاً تو سه سالگی تغییرات بزرگی توی روحیات و رفتارشون دیده میشه. یکی از این تغییرات، به وجود اومدن حس استقلال طلبی و مالکیت نسبت به چیزای اطرافه. بهار هم از این قاعده مستثنا نیست. البته این تغییرات توی بهار خیلی زودتر از 3 سالگی اتفاق افتاد ولی الان دیگه تو اوج خودشه.

      مثلاً هر چیزی رو میبینه میگه این مال منه. هر چیزی! یا همه کارا رو می خواد خودش انجام بده. میگه "من باید سفره رو بندازم."، "من بشقابها رو ببرم." و ...  از همه جالبتر اینکه دیشب باباش فیش آنتن تلویزیون رو باز کرده بود و داشت درستش می کرد که بهار رفت سراغش و گفت "میخوام من درستش کنم!!!". آخه بچه جون تو از این کارا چی سر در میاری؟ هیپنوتیزم البته ما هم تا جاییکه بتونیم، بهش اجازه میدیم که توی کارایی که خطری براش نداره همکاری کنه. اینطوری هم خودش لذت میبره هم ما.

      یکی از جالب ترین نمونه های این قضیه دو سه هفته پیش بود که خونه مادرم اینا بودیم و بعد از نهار، بهار گفت "میخوام من ظرفا رو بشورم!!!!". منم دیدم خودش نهارشو نخورده، از فرصت استفاده کردم و گفتم به شرطی که خودت نهارتو بخوری میذارم ظرفا رو بشوری. خلاصه بهار به عشق این کار قبول کرد و همینجور که داشت ظرفا رو می شست (شستن که چه عرض کنم) نهارشو کامل خورد.

      البته شستن واقعی که نبود، فقط کارش این بود که تند و تند مایع ظرفشویی بریزه روی اسکاچ و یکم اونو روی ظرفا بکشه و 30 ثانیه بعد دوباره مایع ظرفشویی بریزه. خلاصه مایع خونه مادربزرگش رو با دو وعده ظرف شستن تموم کرد. قه قهه

چند تا عکس نمونه از ظرف شستن بهار رو ببینید:

 

 

 

خوشحالی توی چهره اش کاملاً پیداست

      یکی دیگه از کارای بامزه بهار، نحوه کار کردن با گوشی و تبلت و این چیزاست. ما که تا همین چند سال پیش نمیدونستیم گوشی لمسی و این چیزا چی هست اصلاً، حالا دختر ما یه طوری با گوشی و تبلت کار میکنه انگار یه عمره اینکاره است. مثل حرفه ای ها خودش میره و بازی های گوشی رو میاره و اونقدر با مهارت انگشتشو روی صفحه حرکت میده که آدم انگشت به دهن میمونه. البته من زیاد اجازه نمیدم که با این چیزا ور بره چون اعتقاد دارم اصلاً مناسب این سن نیست اما بالاخره هر از گاهی پیش میاد که گوشی دستش میفته.

      مثلاً میگه میخوام میوه بازی کنم، اونوقت خودش میره بازی نینجا رو میاره و یکم بازی میکنه بعدش خسته میشه میره بازی سفالگری رو میاره. با چنان مهارتی کوزه و گلدون درست میکنه که نگو و نپرس، بعدش هم میزاره تو کوره (خودش میگه کثیفش کنم) بعدش هم در میاره و روش طرح و نقشه و رنگ میزاره. بعضی وقتا 10 تا طرح روی سفالش میندازه طوریکه 9 تای قبلی رو کامل میپوشونه و اصلاً دیگه دیده نمیشن. قه قهه خلاصه بعدش هم میبره تو حراجی و با قیمت بالا میفروشه. هیپنوتیزم

اینم یه عکس از بهار در حال سفالگری با موبایل. ببینید چطور غرق کارش شده!!!

 


 



موضوع : شیرین کاری های بهار, خاطرات

نوشته شده در تاريخ 13:35 | چهارشنبه 10 دی 1393 توسط مامان بهار

 

      چند وقتی هست که وبلاگ دخترم آپدیت نشده اما حالا که دخترم سه ساله شده، تصمیم گرفتم سه سال مادری ام را ورق بزنم، آنچنان سرگرم دخترم شده ام که دنیایم شده سرو کله زدن با بهار! مادری هایم این چند وقته خیلی سرش شلوغ شده، دو ماهی از پروسه پوشک گرفتن بهار میگذره اما هنوز موفقیت چندانی حاصل نشده. موندم باید چیکار کنم. به دلیل شیطنت زیادی که داره، حاضر نیست از بازی و بالاپایین پریدن هاش یک لحظه دست بکشه و بره دستشویی. برای همین هم بارها در طول روز خودشو خیس میکنه. گریه

      همه میگن خوبه که بچه شیطون باشه. میگن بهتر از اینه که همش یه گوشه بشینه. میگن شیطنتش به خاطر هوش زیادشه. نمیدونم چی بگم. ولی به نظر من شیطنت بهار یه مقدار بیش از اندازه است. واقعاً امونم رو بریده. احساس می کنم به یه مشاور خیلی نیاز دارم. باید یکی بهم بگه که چیکار کنم. چطوری از میزان شیطونی هاش کم کنم.

چند وقتیه دارم میبرمش مهد قرآن. سه تا سوره یاد گرفته. خودم هم تو مادرهای بچه هایی که میان مهد قرآن، دوست های خوبی پیدا کردم.

در نهایت دیشب با یک کیک کوچولو، سه نفری تولدش رو جشن گرفتیم تا بهار وارد یک مرحله جدید از زندگی بشه. مرحله ای که از همین حالا سختی هاش رو حس می کنم. خدا کمکمون کنه.

 

 



موضوع : خاطرات

نوشته شده در تاريخ 11:50 | پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط مامان بهار

      دیشب طلسم چند ساله رو شکوندیم و تونستیم بعد از 3 سال بریم سینما، البته این اولین تجربه بهار بود برای همین هم فیلم شهر موشهای 2 رو انتخاب کردیم که برای بهار جذاب باشه اما بازم همش دست و دلمون می لرزید نکنه نشینه، نکنه اذیت کنه و هزار تا اما و اگر دیگه!!!!!.... اما بهار اینقدر هیجان داشت که همش میگفت مامان بریم برنامه کودک نگاه کنیم و ...

      نکته جالبش این بود که صندلی های سینما برای بچه سبک وزنی مثل بهار طراحی نشده و  بهار وقتی تکیه می داد، به دلیل اینکه بخش جلویی صندلی سبک می شد، صندلی تا می شد و ما هم مجبور بودیم وسایلمون رو صندلی بهار مثل وزنه قرار بدیم تا نیوفته تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب!!!!!! با این حال من با دستم تمام مدت مراقبش بودم.خندهخندهخندهخندهخنده.

      به هر حال بر خلاف تصور ما که فکر می کردیم اکثر زمان فیلم رو با بهار سر و کله بزنیم، در تمام مدت فیلم بهار سیخ نشسته بود و میخکوب فیلم شده بود. بعضی وقت ها تو صحنه های خنده دار همراه بقیه خنده های بلند می کرد و موقع سرود خوندن هاشون هم دست می زد. بعد از تموم شدن فیلم هم از ذوقش دوید بیرون از سالن و بی هدف اینور و اونور می دوید و ذوقش رو تخلیه می کرد.

سینما

      این تجربه برای ما شیرین و دوست داشتنی بود و به امتحانش می ارزید، به این می ارزید که فهمیدیم سبک وزن من بهار جونم چقدر بزرگ شده که می تونه با مامان و باباش بره سینما،فکر کن چه تصور شیرینیه !!!!!!

بهار و سینما

البته یه بدی که داشت اینه که تا عکسش رو می بینه میگه دوباره بریم سینما، موش بخونه!!!کچلکچل



موضوع : خاطرات

نوشته شده در تاريخ 16:40 | دوشنبه 7 مهر 1393 توسط مامان بهار

تو خونه ما معمولا با هزار ادا و ناز باید به بهار غذا بدیم. اما از موقعی که کتلت یا بقولی کباب رو دوست داره، سر سفره چیزی گیر ما نمیاد و ما با عدالت محض بهار مواجه میشیم. در حقیقت وقتی که بهار عاشق یک چیزی میشه دیگه نمیشه اون رو از عشقش جدا کرد!!!!!

می خواهین عدالت واقعی بهاری رو ببینید؟ خوب خودتون تو عکس ببینید که ما چقدر بهره مندیم!

 

عدالت

 

 تازه این تقسیم بندی در حالت ایده آله، بار اول که فقط یه نصفه تو بشقاب من گذاشت، تو بشقاب باباش هیچی، مابقی توی بشقاب خودش!!!!!!!!!!!!

هر از چند گاهی رحمی بدلش میومد و تیکه ای به من یا باباش میداد، فکر کن، اصلا یه وضعی

خندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکقه قههقه قههقه قههقه قههقه قهه

 



موضوع : خاطرات

نوشته شده در تاريخ 9:57 | يکشنبه 23 شهريور 1393 توسط مامان بهار

تازگیها به این نتیجه رسیدم که ما چقدر فقیریم!!!!

فقر ما تا جایی پیش رفته که نه تنها بچه های تک فرزندمون توی خونه همبازی ندارند و تنها هستند! خیلی از ماها یا فرزند نداریم یا اگه داریم یه دونه بیشتر نداریم، هر چند اون یه دونه دنیاییه برامون اما به هر حال فقر فرزند داریم!

تازه فقر ما به همینجا ختم نمیشه، خیلی بیشتر از این حرفهاست، حاضریم به خاطر اینکه بچه مون یک لباس مارکدار بپوشه و یا تمام وسایل مورد نیازش فراهم باشه، سر کار اضافه کاری هم می مونیم و در حقیقت اون رو ساعتها تنها می زاریم برای پول بیشتر!

این تازه اول فقر ماست وقتی بچه مون توی خونه حوصله اش سر رفته می بریمش پارک تا بازی کنه معمولا کم پیش میاد همبازی پیدا کنند. چون اینقدر بچه ها منزوی شدند و شاید خودخواه که حتی حاضر به قسمت کردن لحظه هاشون برای شاد بودن نیستند. و از قضا دختر ما بدجور بدنبال همبازی بوده و هست برای رفع این مشکل فکر کردیم اگه خونمون رو مجتمع مسکونی انتخاب کنیم، می تونیم همبازی های بیشتری براش پیدا کنیم، اما ظاهرا اشتباه فکر می کردیم. اینجا نمی دونم چه خاصیتی داره که عناصر ذُکورش خیلی زیادن و بعد از ظهرها که میشه خیل کثیری از پسرها با دو دوچرخه یا اسکوتر و یا اسکیت و یا توپ مشغول بازی میشن! وقتی میریم پارک هر بچه ای معمولا تنها بازی میکنه و دیگه خیلی کم اثری از بازی های گروهی قدیم دیده میشه! دختر ها لی لی بازی کنن، طناب بازی، پسرها هفت سنگ و  وسط یازی......!!!! دارم فکر میکنم اون بچه های نسل قبل که این بازی های گروهی رو خیلی خوب یاد گرفته بودند، الان آدم بزرگ هایی شدند که معمولا سر کار با همکارهای خودشون درگیرن و نمی تونن خوب با هم تعامل داشته باشن، از بچه های نسل الان که درگیر انزوای تبلت و گیم و اینترنت و وایبر و ... خیلی چیزهای دیگه هستند با وجود این همه فقر چه آینده ای می تونن داشته باشن؟؟؟!!!! خدایا همه ما را غنی بفرما !!!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:56 | يکشنبه 16 شهريور 1393 توسط مامان بهار

بهار تو خونه مشغول دیدن سی دی قرآنیه محبت، منم داشتم ظرف میشستم.

بهار میاد میگه مامان زود ظرف ها رو بشور، با همدیگه وضو بگیریم چادر سر کنیم بریم مسجد نماز بخونیمهیپنوتیزم!!!!!!!!!!!! باششههه!!!!

منم دوییدم بهار رو غرق در بوسه کردم، الهی من فدات شم عزیزم شرمنده که خونمون از مسجد دوره بر عکس خونه قبلی که بسیار سهل الوصول بود. ایشاا... میریم پیش مامان بزرگ اینا می برمت مسجد یا اینکه بابایی برام ماشین بخره خودم میبرمت (خدا یا ماشین رو واسه مسجد رفتن خواستما!)، یا اینکه زودی خونه بخریم اونم خونه ای که نزدیک مسجد باشه (خونه رو هم واسه مسجد خواستما!!!). بهار هم خیلی ناز میگه بااششهه مامانی، اما دوباره زودی برمیگرده میگه مامان زود بشور ظرف ها رو زود با هم بریم مسجد!!!

خدایا مسجدم آرزوست!

پی نوشت: ممنون از مامان مطهره عزیز که این برنامه قرآنی رو معرفی کرد، اینقدر بهار رو درگیر خودش کردهمحبت خدا ان شاا... همه بچه های پاک رو  درگیر اینجور چیزا کنه!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:36 | چهارشنبه 5 شهريور 1393 توسط مامان بهار

بهار موقع قرآن خوندن بهونه می گیره و اذیت میکنه، منم براش لب تاب رو روشن میکنم به قول خودش میشینه پیلینگ نگاه میکنه، بعد واسه خودش دست میزنه میگه مامان دیدی دختر خوبی شدم حرف مامان گوش کردمتشویق

منم ناراحت بهش میگم چه فاییده که نمی ذاری مامان قرآن بخونه!

بهار هم خیلی جدی میگه: مامان برو عینک بزن که چشات درد نگیره بعد قرآن بخون، باشه!!!!...

من هم اطاعت امر کردم و رفتم سریع عینکم رو به چشمم زدممحبت
 



موضوع : شیرین زبونی های بهار

نوشته شده در تاريخ 13:26 | دوشنبه 3 شهريور 1393 توسط مامان بهار
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ